نوشته شده توسط : عرفان اویسی
بی حساب
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:56 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
ماه من
جمعه 15 اردیبهشت 1391 01:14 ق.ظ
نوع مطلب : عكاسی ،
Canon 7D - Skywatcher newtonian telescope 8 inch
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
دستبرد متلاشی 1
یکشنبه 13 فروردین 1391 09:16 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
صبح با بوی پیاز از خواب پا شد! اولین پرتوی نوری که به چشمش خورد فروان رنگ از سفره ی نیمه پاره ای بود که توش
گوسفندان سبز پوست داشتن دیزی سنگی به بدن میزدن!!!
تعجبی نداشت چون هر روز باید یه داستان جالب داشته باشه ... وقتی خواست بره سمت دستشویی تا به صورتش یه آبی بزنه دید دستشویی خونشون خراب شده و جاش یه آثار باستانی با قدمت بیش از 7 هزار سال ساختن!
در تفکر تاریخ سنجی سنگ های ورودی دستشویی بود که ببیبنه مربوط به شهر سوختست یا دقیانوس که ناگهان صدایی عجیب از پشت سرش به گوش رسید :
شترق!!!!!
وقتی سرشو برگردوند دید گوسفندای سبز پوست با ساچمه زن های سه چشم سر تقسیم آخرین پیاز تو محفل گوشت کوبیده دعواشون شده!!!
وقتی به خودش اومد که ترکش های ضربات سهمگین ساچمه زن ها حداقل 46 درصد از سهام ماکروسافت رو خریده بودن!
دیگه با این عکس العمل مطمئن بود که میشه تا چند سال آینده برای بچه هاش یه آلونکی گوشه ی شهر داشته باشه ..
وقتی رفت حساب باز کنه که فرم درخواست تموم شده بود و کارمند بانک مجبور بود از کف دستش برای ثبت اطلاعات شخصی و غیر شخصی دوستمون استفاده کنه .
پنج دقیقه بعد از ثبت اطلاعات بود که رسما کارخونه پشه کشی در یکی از مناطق بکر کشور افتتاح شد ، این کارخونه با استفاده از کارگرای مجربش در هر روز میتونه 3 دور مدار زمین رو بچرخه و اطلاعات رو از 3 ایستگاه زمینی دریافت کنه.
این فناوری فقط موقعی کاربرد داره که مولکول های بدن یک غاز درون سیم خاردار پیچیده باشن و از روز اول رژیم غذایی مرتبی رو حفظ کرده باشن.
اما اینا هیچ ربطی به من نداشت ! وام رو که گرفتم رفتن سراغ گیر اوردن یک شغل جدید ،پشت سر هم برام اس ام اس میومد که کجایی ؟! 3 ساعته سر کوچه دارم گل کوچیک بازی می کنم بدو...
وقتی رفتم سراغش دیدم نشسته و زل زده به پشت صحنه ی فیلم " اسپایدر من 8 " بهش گفتم پاشه بریم باهم یه دوری بزنیم ، چند بار صداش کردم عکس العملی نشون نداد وقتی دستمو گذاشتم رو شونه هاش یهو برگشت پیش خانواده و تا اخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
تا الان اینقدر تو تناقضات وابسته به هم گم نشده بودم ، بعد از این اتفاقات بود که رفتم امریکا ...
اونجا تو نیویورک توی منهتن یه سبزی فروشی دو دهنه زدم ، خیلی هم مشتری داشتم ، از 6 صبح دوستان بصورت انلاین سفارشات غذایی خودشون رو میفرستادن از شامپو پلو تا پارچه بنفش با طعم پیاز و شمبلی!
اولین سفارش رو خودم بردم در خونه ، زنگ زدم یک خانم جوان دم در اومد و در رو باز کرد سفارشش 3 تا هارد اکسرنال 2 ترابایتی بود که روش یک لایه پنیر پیتزا کشیده بودن و با نمک تفت داده بودن.
وقتی بسته رو تحویل گرفت شراره های ذوق رو تو چشمای زیباش دیدم ، طوری به دستام خیره شده بود که انگار توی پاکت پودر قورمه سبزی فوری بود!
.....
--------------------------
سیزده بدر نود و یک - عرفان
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
سایه پرداز
سه شنبه 23 اسفند 1390 02:23 ق.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
از احساست معلوم بود اصلا دوست نداری وارد بازی بشی...
زودتر از موعدی که اعلام کرده بودم آمادش کردم ، یکم رنگش تیره شده ولی باز خوبه ، خودم هم انتظار همچین لحظه های نابی رو در کنار آتیش داشتم...
برق میزد چشمات وقتی این خبر خوشحال کننده تو گوشت میپیچید، حتی تصورش هم برام مشکل بود که این بُعد از وجودت رو به این زودی لمس کنم.
بازی تموم شد... تلخ و شیرینش اصلا مهم نیست ، طول مدت این بازی به اندازه ی همون شکلکای مسخره ای بود که اخر هر پیامت برام میفرستادی...
بازی تموم شد... چقدر خوب ، حداقل میدونم سادگی رو نباید با مقیاس درک خودم اندازه بگیرم..
یک لحظه جرات زندگی رو پیدا کردم که اونم تو از یادم بردی، طرفدار اندیشه های مسخره بدون بازگشت خودت باش اما به حصار ساده ی دل من تجاوز نکن...
من دچار اشتباهات پی در پی شدم که مجسمه های بی شیله پیله ی احساسمو تو سرزمین تو بنا کردم...
من خیلی ساده بودم!
پیش بینی رفتارت به همون اندازه برام مشکل بود که بعضی وقت ها احساس می کردم هدفت فقط پیدا کردن راهی برای دور زدن خاطرات سیاه خودته ، خاطراتی که تنها نامحرم شنیدنش من بودم!
اینجا بدون تو فقط صدای موسیقی با من همراهی می کنه ، نه از عطر هدیه روز تولدت چیزی باقی مونده و نه از توتون پیپی که همیشه به داشتنش افتخار میکردم....اخرین قطره های دودشو بعد از حرکت رقت انگیزت نثار آسمون تیره و تار این شهر کردم ،دیشب!
حتی فرصتی برای خداحافظی باقی نزاشتی ، اینقدر حولِ نگاه آدمای هرزه ای شدی که وقتتو برای صرف فعل های بی حوصلگیشون تو شب های جمعه میخواستن که اصلا یادت رفت این پیام اخرین پیام بود.
ساده برخورد کردی مثل همه ی رفتارای بچگانت ، اما این بار این سادگی به قیمت نابودی تمامی عاشقانه هایی که حداقل از یک طرفه بودنش مطمئنم آب خورد...
بزار بگذره ، بزار بفهمی ..بزار زمان مثل یک رودخونه دریای تنهاییت رو پر کنه ...شاید اون وقت به یاد من بیافتی که ای وای خداحافظی نکردم...
اما فایده ای نداره ، من همون دیشب دفتر خاطراتمون رو که بیشتر شبیه چرک نویس های یک کارمند نیمه وقت بود رو پاره کردم...
هنوز چشمات برق میزنه ....
هنوز کامل تورو در بر نگرفته...کاشکی این دوربین لعنتیم اینجا بود این صحنه رو جاودانه میکردم وقتی شراره ها تورو هجی می کنن.
حاضر نبودنت به پذیرفتن من به اندازه ی سردیه رفتارت برام قابل درک بود...عادت کرده بودم، اصلا خودت همون اول گفتی "عادت می کنی"
همیشه سعی میکردی فراتر از رفتارت خودت رو وانمود کنی ...اما مشکل من اینه که کمی باهوشم ...میفهمم چیزایی رو که دیگران پنهان می کنن...
میفهمیدم که تمام تلاشت برای این بود که من باور کنم با من خیلی صمیمی هستی ...
میفهمیدم که همه ی حرفات برای این بود که من از تو متنفر بشم...شاید اینجوری راحت ترین راه رو برای تموم کردن این بازی انتخاب کرده باشیم..اما نشد ، من میفهمیدم چیزایی رو که نباید درک کنم...
اشتباهات دنباله دار تو تنها دلیلش صداقت بی چون و چرای من بود و دیشب دیگه نتونستی خود فریبی رو تحمل کنی.
من رو رها کردی تا شاید خودت آزاد تر باشی....
نخواستی حتی ببینیش ، حتی دوست نداشتی بفهمی چیه...
به هر زحمتی بود خواستم یجوری علاقه مندت کنم که شاید برات جالب باشه چه چیزی برات اماده کردم...
هدیه های من همیشه عجیب غریب بود اما این یکی از همه جالب تر...
خیلی دوست داشتم واکنشت رو بعد از دیدنش ببینم اما حتی یک ذره هم علاقه ای به دیدنش نداشتی...
این برای من سخت بود....
تو پل احساس دو طرفه رو با ندادن اهمیت خراب کردی، تبریک میگم...
اما من از تو سخت پوست ترم...حتی فکر اینکه تو بخوای منو عذاب بدی ، عذابم میده پس به راحتی فراموشت کردم یا بهتر بگم سعی کردم فراموشت کنم....
کم کم داره به چشمات میرسه ، امشب واقعا دیدنی شدی.....برای تو که در کنارم نیستی و برای من که در کنار توام...
این برق چشمات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، بوی تند دود کاغذ کل فضای اتاق رو فرا گرفته...
شومینه داره با پایان بازی ما بازیشو شروع میکنه...
امشب خودت و هدیه ی تولدت رو به شعله های سراسیمه آتیش سپردم...
دیگه به چشمات رسید...آتیش همه ی صورتت رو فرا گرفته...
هدیه تولدت نقاشی چهره ی ترحم برانگیزت بود که نصیب شعله های شومینه شد....
چه پایانی...همون طور که خودت میخواستی....
بدرود خاطرات نیمه کاره...بدرود.....
عرفان اویسی 3-13-2012
توضیح:
داستان بالا رابطه ی نیمه حقیقی با دنیای حقیقی داره.
ممنون میشم نظرتون رو درموردش بدونم.
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
وضعیت بنفش!
جمعه 5 اسفند 1390 05:03 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
دوستان عزیز میگم با این وضعیت اینترنت و قیمت دلار عجب غلطی کردم رفتم رشته کامپیوتر ها!!!!
دیگه وقتی ایمیل رو نتونی باز کنی و اینترنت به معنای حقیقی کلمه وجود خارجی نداشته باشه و ابزار و سیستم های رایانه ای و انواع گجت ها روز به روز داره گرون تر میشه احساس می کنم تا یکی دو سال آینده چیزی به اسم کامپیوتر و اینترنت تو اینجا وجود نداشته باشه که ما مهندسای خوب بتونیم روش کار کنیم!!!
پس لطفا تا ترم صفری هستم پیشنهادی در مورد رشته خوبی که با کتیبه و چرتکه و کارای دستی و عملی خوب سر و کار داره بگید تا برم تو فاز تغییر رشته !!!
---------------------------------------------------------
پارت دوم :
من یه اشتباهی کردم سه تا پست گذاشتم گفتم وضعیتم غمگینه و حال و ندارم و این حرفا بعدش هرچی ایمیل و اس ام اس و پیام صوتی و تصویری و امواج ذهنی بر روی ما سرازیر شد که آقا ( مخاطب خودم ) چته ؟ داری میمیری؟ چه مرگت شده ؟ ننویس از این چیزا ؟ کی میخوای خود کشی کنی؟ و هزاران هزار پیام محبت امیز دیگه که از فرصت مبحث خارجه بخوام همشو بگم.
آقایان و خانم ها توجه بفرمایید بعد زندگانی هر فردی در کامل ترین حالت خودش باز هم پستی و بلندی هایی داره که اجتناب ناپذیره و نمی شه بگیم چرا ناراحتی پاشو بخند!!!
همه کسایی که به من گفتن ناراحت نباش خودشون طی مدت ها متوالی در دوره ها و ترم های خصوصی و عمومی از خودم مشاوره گرفتن برای رفع ناراحتی ! حالا میگن خودت رو نکش !!! عجب!
در کل ما که ناراحتی از جایی یا از کسی نداریم هر کسی در حد خودش برای ما عزیزه فقط یه خورده دلمون گرفته بود که حل نشد ولی حل میشه!
جاتون خالی دیروز کلاس زبان به طرز فجیعی خندیدیم ( بعد از مدت ها) و واقعا خستگی از تنم در اومد با اینکه از زبان آموزی به خاطر شرایط بد شروع این فعالیت یکم زده شده بودم ولی در کل دیشب بسی لذت بردیم ولی خوب اثرش فقط نیم ساعت بعد از کلاس بود !
اینم بگم از ترم آینده دیگه کلاس زبان نمیرم هر کی هم هر چی میخواد بگه !
اصطلاحا میخوام بهونه بیارم که : میخوام سلف استادی کار کنم ولی خوب تجربه ثابت کرده هر کی این حرف رو میزنه از فرداش زبان و امر پسندیده ی زبان آموزی رو به کل فراموش می کنه! ( خودم میدونم ولی چاره ای نیست)
امروز هم بعد از مدت ها کلاس نجوم رو اصطلاحا قیچی کردم و زدم زیر همه حرف ها و ادعا های خودم و بجاش استراحت کردم!!!!
در کل حال ما خوب است و غمی نیست جز دوری دوستان و مطمئنا از این بهتر هم میشه!
---------------------
پارت سوم :
بعد از رکورد زنی اینجانب در نابود کردن هر نوع وسیله ای که با موسیقی ارتباط داشته باشه و الاخصوص انواع هدفون و هدست که کلا در بهترین برند و کیفیت تقریبا یک هفته دست من دووم میاره تصمیم گرفتم سومین پلیر خودمو بخرم تا از شر گوشی و هدفون توی جیب خلاص بشم!
در هر صورت پلیر رو خریدیم ، اما چشمتون روز بد نبینه با این که گرون ترین پلیر ها بود از نظر کیفیت صدا واقعا افتضاحه !!!
یعنی چه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ، بدبختانه مشکل از هدفون هم نیست مشکل از دستگاست که در پخش صدای بیس اهنگ عاجزه و رسما از پلیر 5 هزار تومنی طرح آیپاد شافل که تو نت میفروشن کیفیت کمتری داره!!!
حالا هی بگید ناراحت نباش!!!
تازه اینم بگم شاید نمی دونستید : اگه تو یه playlist که چینش اهنگاش اتفاقی باشه یا همون شافل یک اهنگ دو بار پشت سر هم پخش بشه یعنی فاجعه !
چون همچین اتفاقی احتمال رخ دادنش در تعداد بالای موسیقی تقریبا صفره و تو اهنگ خورا هر کی که این اتفاق براش بیافته اصطلاحا باید بعدش یه اتفاق بدی براش بیافته و من این رو تجربه کردم حالا منتظر اتفاق بدم!!!!
در مورد موسیقی بگم پیانو جدید در راهه ( به قول کاویان سندینگ ... ) ولی نمی دونم چرا نمی رسه فکر کنم پندیگ ... شده.
اینا نمی دونن جامعه موسیقی جهان منتظر منه هی بیخود لفتش میدن.
-------------------------------------------------
پارت آخر :
در پایان با چشمانی خسته ( عینکم حدود 3 متر باهام فاصله داره ولی واقعا حال ندارم برم بیارمش و چشمام داره از کاسه درمیاد!) باید عرض کنم در آخر تصمیم خودم رو گرفتم و با اینکه دوستان مقاومت کردند بالاخره من وا دادم و یحتمل در این هفته رهسپار خرید دوربین میشم و به قول دوستانی که هیچ وقت نداشتم " ... بابای مال دنیا ، حالشو ببر"
اینم آخر عاقبت صبر !!! هر چی صبر کردیم قوره که حلوا نشد هیچی تبدیل به زهر مار خفنی شد که چند ماهه رسما حالمون رو گرفته!!!
آقا جان چی اینجا ارزون شده که دوربین دومیش باشه!!!
دوربین 2.500.000 رو نخریدیم دو ماه پیش به خاطر 100 هزار تومن ( البته من کاملا راضی بودم تقصیره ایمانه ، به جان خودم) الان باید با التماس همون رو بخریم 4 میلیون تومن جرینگی!!!
یعنی چی اخه؟!!!
این همه کار و تلاش و سازندگی کنی آخر بری همشو ( دست رنج کار و تلاش در در معادن صعب العبور قاره آفریقا) بدی یه دوربین 1200 دلاری بخری؟!!
اخه این انصافه؟!!!
بدون شوخی با اینکه بازم راضی ام این همه هزینه کنم ولی از این نوع هزینه کردن اصلا راضی نیستم !!
یعنی شما 2 میلیون تومن پول هوا باید بدی!!!خیلی خوبه ، موفق باشن...
در کل احتمالا اگه تا فردا یهو دلار منفجر نشه ، میرم که برم اگر هم نشد که نشد اشکال نداره.
در پایان از دوستای خوب و نازنیم که همیشه خوب ان و خوب می مونن تشکر می کنم!
---
معرفی رشته و نظر فراموش نشه . ایمان جان شما هم فقط چند روز فرصت داری برای پشیمون کردن من تمام تلاشتو بکنی
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
انتخاب نشدم!
چهارشنبه 26 بهمن 1390 03:58 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
مثلا خیلی ناراحتم!
تو لیست 260 عکاس برتر ایران انتخاب نشدم!
نمی خوام بگم کارم خیلی خوب بوده و نامردیه ولی بدون هیچ تعصبی عکس هایی که به فراخوان سالانه عکس ایران ارسال شده بود سطحش واقعا پایین بود ، شخصا به سختی تونستم تو مرحله اول داوری 90 تا عکس رو انتخاب کنم که یک کمی زیبایی یا حدقل قانون های اولیه عکاسی درشون رعایت شده باشه!
از 10 هزار عکسی که من دیدم که تقریبا همشون بود و از 800 تا عکاس بود 90 درصدشون عکس های خانوادگی و شخصی بود که داخل مسافرت ها یا محفل های مختلف گرفته شده بودن و برای مسابقه ارسال شده بود!!!
بقیه هم که مثلا برای عکاسان واقعی بود چند تا از کلیشه ای ترین موضوعات منقرض شده ی عکاسی رو انتخاب کرده بودند و ارسال کرده بوند:
مثلا چهره یک پیرمرد که صورت خشن و پوست های ترک خورده ای داره و عکس در حالت کلوز آپ پورتره بود و حتما هم باید مونوکروم (سیاه سفید) باشه تقریبا 200 تا موجود بود!!!
یعنی بیشتر عکاسان از این موضوع تکراری که واقعا یکی از نشانه های شناخت عکاسان بدون خلاقیت در جهان محسوب میشه استفاده کرده بودند و این اتفاق نظر عجیب در سر شناسان عکاسان یک کشور واقعا جای تاسف داره.
سبک های تکراری کارگری در کارگاه با صورت و لباس کثیف هم پای ثابت عکس ها بود که تقریبا بیشتر عکاسای اجتماعی یک نمونه ازش ارسال کرده بودند.
حدود 30 عکس خلاق و طرح نو توی این لیست پیدا میشد که از قوانین پایه عکاسی بویی نبرده بودند : یا با موبایل گرفته شده بودند یا با دوربین کامپکت.
اما واقعا عکس های خوب هم بود که به سختی تعدادشون به 80 تصویر میرسید که من همشون رو انتخاب کردم.
اما متاسافانه عکس های من که هیچکدومشون هیچ مشابه و نمونه ای در 10 هزار عکس نداشت و همشون از موضوعات خاص و ابتکاری تهیه شده بودند خبری نبود.
البته از 700 عکاسی که عکس های مسافرت های شخصیشون رو برای این نوع مسابقه میفرستند خیلی دور از انتظار نیست که روی همون صورت های خسته و تکراری عموم عکاسا و بقیه عکس های مسافرتی برچسب انتخاب بگزارند.
در کل ما که ناراحت نیستیم ، نه عکاسیم و نه سرمایه گذاری روی عکاسی کردیم تا همین جا هم 5 ماه نیست عکاسی رو شروع کردیم که نیتجش خوب بوده ، فعلا هم که با تورم منفی کشور روز به روز داره دوربین ارزون میشه گذاشتم وقتی قیمتش اومد زیر صفر برم بخرم یه مقدار پول هم بهم بدن!!!
دوربین 1.9 میلیون تومنی در کمتر از یک ماه شده 4 میلیون تومن !!!! دیگه عکاسا و هنرمندا و بقیه گروه هایی که وسایل تخصصی نیاز دارن باید برن سراغ یافتن گنج یا کارای جالب تر مثل دزدی تا کفاف هزینه هاشون رو بده!
چون ما نه گنج داریم و نه دزدیم مسلما پول دروبین هم نداریم بدیم ولی اگه خونه داشتم الان میگفتم : " شده برم فرش زیر پامو بفروشم میرم دوربینرو میگیرم"
اما خونه هم نداریم و فرش هم!
پس چاره ای نیست بشینیم پشت سیستم و عکس های قدیمی و مرحوممون رو نگاه کنیم و مادر جان چایی بیاره و ما همین طور غصه و افسوس رو باهم نوش جان کنیم!
موفق باشیم!
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
گزارش برگزاری دومین كارگاه بین المللی اختفاهای نجومی -خوزستان
جمعه 27 آبان 1390 06:52 ب.ظ
نوع مطلب : دیگر موضوعات ،حرف های خودمونی ،
نوشته شده توسط : عرفان اویسی









